|
داوود جهان پناه David Jahanpanah
طراحـ و گرافیستـــ Graphic Designer
|
|
امروز داشتم با خودم یه کمی تفکرات فلسفی می کردم. می خوام نتایج رو بهتون بگم: موضوع فکر کردم مربوط می شد که کارهای خوب یا بد که کدومشون باید جلوش گرفته بشه و کدومشون رو باید بی خیال شد. می دونید، به این نتیجه رسیدم که هر کار ناهنجاری که وجود داره در یکی از این دو دسته قرار می گیره: «ناهنجارهای اجتماعی» و «ناهنجارهای فردی»:
1. ناهنجارهای اجتماعی: کارهای بدی که ما می کنیم و به جامعه آسیب می زنه. برای مثال فردی رو در نظر بگیرید که توی خیابون مزاحم ملت می شه یا با ماشینش دیوانه وار رانندگی می کنه. این شخص با ناهنجاری هاش و رعایت نکردن قوانین اجتماع، به دیگران آسیب می زنه. خب به این نتیجه رسیدم که طبق قانون باید این ناهنجاری ها رو خنثی کرد. 2. ناهنجارهای فردی: در این دسته ما هر غلطی بکنیم به خودمون مربوطه و آسیبی به دیگران نمی زنیم. برای مثال خون خوردن در بین شیطانگرایان که آسیبی به ملت نمی زنند، اصلا دوست دارند خون بخورن، به هیچ کسی هم مربوط نیست. یا مثلا کسی که نماز نمی خونه یا لائیکه (بی دین)، اصلا به شما چه مربوط که دلش می خواد بخونه یا نه، هر طور عشقش کشید؛ اگه ضرری داشت به خودش می خوره نه به شما. یا مثلا یک فرد هم.جنس.گرا می ره یک نفر رو مثل خودش پیدا می کنه و هر کاری که می کنند توی اتاق خوابشون انجام می دن و وقتی وارد اجتماع شدند طبق قوانین اجتماع عمل می کنند. پس در این زمینه باید بگم که کسی حق نداره به ملت گیر بده.
این تفکرات از اونجایی به ذهنم خطور کرد که اولا حالم به هم می خوره از تموم کسایی سعی می کنند در زمینه ی دوم (هنجارهای فردی) دخالت کنند و طرف رو نصیحت یا تنبیه بکنند. امیدوارم منظورم رو فهمیده باشین. + نوشته شده در 88/05/28ساعت 21:34 توسط داوود جهان پناه |
خم شدم و بهش خوب نگاه کردم، انگار که می شناختمش، صداش کردم و بهش گفتم: «چی شد؟ چرا افتادی؟ تو که اینطوری نبودی... پاشو، پاشو الکی خودت رو به مریضی نزن! چی شد؟ چرا اینطوری شدی؟» و در همون لحظه که من باهاش حرف می زدم دمش رو تکون داد و تا جایی که می تونست اون رو به طرف بالا گرفت و بعد دوباره دمش آروم آروم به طرف پایین رفت و بعد دیدم که چشم هاش به آرومی بسته می شدند و دیگه هیچ چیز براش اهمیت نداشت. اصرارهای من بیشتر می شد: «چی شدی؟ چرا اینطوری می کنی؟ یالا بلند شو دیگه... نمیر...» اما دیگه فایده ای نداشت... به راه خودم ادامه دادم... یعنی اون پرنده کی می تونست باشه؟ چرا من باید مرگش رو تماشا می کردم؟ خوشحالم که تونستم آخرین لحظات باهاش صحبت کنم و بدونه هنوز برام اهمیت داره. سفر خوبی داشته باشی... + نوشته شده در 88/05/19ساعت 17:4 توسط داوود جهان پناه | سلام... خوبید؟ می دونم که خوب نیستید. چند تا کاریکاتور از آقای نیک آهنگ (منظورم خیلی کاریکاتور بود) می خوام بهتون نشون بدم. واقعا کارش عالیه... موضوع کارها به انتخابات، بعد از انتخابات، ا.ح.م.د.ی.ن.ژ.ا.د و کلا سیاست مربوط می شه. کاریکاتور ها رو از وبلاگ نیک آهنگ گرفتم که فیلتره، بعد خودم آپلود کردم برای شما که بتونید بدون فیلتر ببینید. برای دیدن کاریکاتورها به این صفحه برید و لینک کاریکاتورها رو ببینید.
+ نوشته شده در 88/05/17ساعت 15:39 توسط داوود جهان پناه |
پسر عاشق دلش می خواست همین الان او را در آغوش خود بگیرد و لبانش را ببوسد و تن لطیفش را لمس کند. دخترک دائم به چشمان عشقش خیره بود و این احساسِ زیبا و عجیبِ خود را که به او داشت، دوست می داشت. آن ها نام این کافه را کافه ی عشق گذاشته بودند، زیرا برای اولین بار همدیگر را در اینجا ملاقات کرده بودند و بعد از آن هم همیشه با هم به اینجا می آمدند. انگار که اینجا کلبه ی تنهایی آن دو شده بود. همیشه جایشان میز دو نفره ای بود که در گوشه ی کافه گذاشته شده بود. پس صاحب کافه همیشه می دانست که برای آنها باید دو فنجان قهوه ببرد و مواقعی که خیلی بَشاش هستند، برایشان شراب سرو می کرد. صاحب قهوه خانه همیشه عاشق عشق گرم میان این دو نفر بود. پسر عاشق به دخترک پیشنهاد داد تا در این هوای بهاری با موتور سیکلت او در خیابان ها چرخی بزنند. دخترک و پسر عاشق پس از جشن کوچکی که برای خودشان در آن کافه ی قدیمی و کوچک گرفتند، از آنجا خارج شدند و بر موتورسیلکت سوار شدند. پسر عاشق به خاطر تولید آدرنالین بیش از حد تصمیم گرفت با سرعتی بیشتر از پیش براند، زیرا که اکنون که عشق او همراهش بود و از پشت او را بقل کرده بود، می خواست بال در بیاورد و پرواز کند. می خواست همه جا فریاد بکشد که چقدر او را دوست دارد. پس هر لحظه بیشتر سرعت می گرفت و خوشحال بود که او را دارد. سرعت آن ها بسیار بالا رفته بود، پس دخترک گفت: «ممکنه کمی یواش تر برانی عزیزم؟» پسر عاشق سعی کرد کندتر براند ولی اتفاقی افتاده بود... این غیر ممکن بود. پسر عاشق با حالتی احساساتی گفت: «عزیزم، قبل از اون باید با صدای بلند بگی که دوستم داری.» و دخترک با صدای بلند فریاد کشید و عشقش را به او ابراز کرد. پسر عاشق گفت: «حال کلاه کاسکتم را از سرم بردار.» و دخترک این کار را کرد. پسر عاشق سرش را به عقب برگرداند و او را بوسید. سپس از او خواست را کلاه را بر سر خودش بگذارد و او را محکم از پشت بچسبد. فردای آن روز در روزنامه ها نوشتند: «دیشب دختر و پسری جوان با موتور سیکلتی که ترمزش خراب شده بود به دیوار برخورد کردند. متاسفانه پسر جوان در این حادثه کشته شد، ولی دختر به دلیل داشتن کلاه کاسکت جان سالم به در برد.» آری؛ پسر عاشق خواست تا در آخرین لحظات عمر دوباره صدای دوستت دارمِ یارش را به او بشنود و او را برای آخرین بار ببوسد و بدون آنکه او از ماجرای ترمز موتور سیکلت با خبر بشود، جان خود را فدای او کند. (نوشته ی خودم بود... ولی اگه شما رابطه ی عکس و متن رو فهمیدین به من هم بگید... مرسی) + نوشته شده در 88/05/14ساعت 17:50 توسط داوود جهان پناه | سلام دوستان... با اینکه افسرده ام و حال و هوای بحث های هنری تو سرم نیست... ولی امروز به چند تا عکس خوشگل برخوردم که می ذارم توی ادامه ی مطلب... امیدوارم خوشتون بیاد. از سایت عجایب نامه!!!
(تعداد ۱۳ عکس در ادامه ی مطلب که پیشنهاد می کنم از دست ندید...) ادامه مطلب + نوشته شده در 88/05/12ساعت 20:11 توسط داوود جهان پناه |
دلم رنگین کمانم را می خواهد . یادم نیست آخرین باری که دیدمش چه زمانی بود ولی احساس قشنگی که داشتم را خوب یادم هست دلم رنگین کمان میخواهد همان رنگین کمانی که انتهایش به بهشت میرسید به گمانم ----- خوب فهمیدم که هر آدمی تنها یک رنگین کمان دارد ----------- جند روز است که خیلی یاد رنگین کمان کردم و مثل قدیما که با یاد رنگین کمان دل من هم روشن میشد و احساس میکردم رنگ های شادش به من و زندگی من و لحظه های من شادی میبخشد خوشحالم---- نمیدانم من این بار رنگین کمانی ندیدم ولی باز همان احساس را دارم و این احساس آنقدر شدید است که من دیگر باور کردم که زنذگی من هم رنگین کمانی دارد اصلا زندگی تمام ما آدم ها رنگین کمان دارد ولی ما رنگین کمان هایمان را گم کرده ایم و شاید روزی آن را پیدا کنیم و شاید پیدا کرده باشیم و بی توجه باشیم -----------مادر بزرگ میگفت دزدان رنگین کمان زیادند باید مراقب بود ! و من امروز معنای حرف مادر بزرگ را خوب فهمیده ام --------- دلم رنگین کمانم را می خواهد . + نوشته شده در 88/05/12ساعت 19:21 توسط داوود جهان پناه | شب ۲۲ خرداد بود. وظیفه ام رو انجام داده بودم. شب با خیال راحت خوابیدم، چون مطمئن بودم که اونی می خوام خواهد شد. صبح که بیدار شدم... فکر کردم هنوز بیدار نشدم. یعنی درست می دیدم؟ با چشم های پُف آلودی که الان کاملا گرد شده بودند نشسته بودم پای نتیجه ها. این غیر ممکن بود... حتما یک اشکالی وجود داره. تا اینکه چند ساعت بعد دوباره نتایج رو اعلام کردند، باز هم همون درصد... آخه چطور ممکنه؟ غیرممکنه... و غیرممکن هم بود... اَه... چرا این پیامک ها کار نمی کنن؟ دیگه نمی دونم چیکار کنم. رای من کو؟؟؟
از همه ی دوستان بابت اینکه مدتی آپ نمی کردم پوزش می خوام، دپرس بودم... ولی الان برگشتم. + نوشته شده در 88/05/08ساعت 11:19 توسط داوود جهان پناه | گاهشماری زرتشتیان بررسی مراسم و جشن های ایران باستان پژوهش: محمود جهان پناه دانشجوی رشته ی گرافیک آموزشکده سروش بهار ۱۳۸۸ ادامه مطلب + نوشته شده در 88/05/08ساعت 11:9 توسط داوود جهان پناه |
نوشتارهای پيشين
16 آذر سبزنسل سوم؛ بد شانس ترین نسل ایران هنر تاريك Dark Art عاشقشم... گرافیتی چیست؟ گرافیك محیطی چیست؟ جلد سی دی یا فلش کارت؟ مساله این است... چهار تفاوت نقاشے و گرافیک چند توضیح سبز و رنگین دیگر... مقاله: انتخابات و تبلیغات انتخاباتے در ایران |
|
|
|