تبليغاتX
داوود جهان پناه David Jahanpanah
داوود جهان پناه David Jahanpanah طراحـ و گرافیستـــ Graphic Designer
  • زیر پوستم کسی است... ( جهان پناه )

  • زیر پوستم کسی است،

    و زیر پوستم کسی فریاد می زند.

    گاهی می زند به سرم؛

    آواز زیر پوست،

    می زند به ریش من،

    ریشی که هر چه می تراشم

    باز هم بلند می شود.


    + نوشته شده در 88/09/28ساعت 19:4 توسط داوود جهان پناه |
  • پوزش... ( جهان پناه )

  • گرگ ها خوب بدانند، در این ایل غریب

    گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز

    گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند

    توی گهواره ی چوبی، پسری هست هنوز

    آب اگر نیست نترسید، که در قافله مان

    دل دریایی و چشمان تری هست هنوز

    ببخشید دوستان اگه یه مدته کاری نمی کنم، می دونید که نزدیک ۱۶ آذره و جنبش راه سبز امید قصد برپایی اعتراض و راهپیمایی داره و سرم خیلی شلوغه. به شما هم پیشنهاد می کنم همراه شو عزیز...

    Tinypic

    (تصویر بالا: یکی از آثار جدیدمه که مربوط می شه به یک مجموعه ی بزرگتر که شامل پیکتوگرام هایی برای دانشگاه هنر اصفهان پردیسه. این یکی پیکتوگرام کتابخانه است.)


    + نوشته شده در 88/09/11ساعت 14:15 توسط داوود جهان پناه |
  • نسل سوم؛ بد شانس ترین نسل ایران ( جهان پناه )

  • تو نوزادی شیر خشک نایاب شده بود... تو بچگی هم دوران جنگ بود... دوران تحصیل هم هر چی طرح بود رو ما امتحان کردن نظام قدیم، نظام جدید، نظام خیلی جدید... رسیدیم دانشگاه سهمیه ها بیداد کردن...فارغالتحصیل که شدیم مدرک بی ارزش شد...خدمت که رسید خرید خدمت قانونش برداشته شد... خدمت تموم شد به خاطر زیاد بودن جمعیت کار پیدا نشد... خواستیم ماشین بخریم بنزین سهمیه بندی شد...خواستیم خونه بگیریم مسکن نجومی شد...خواستیم زن بگیریم مهریه ها اندازه سن تولد شد......خواستیم رای بدیم تقلب شد............................

    خدا اخر عاقبتو به خیر کنه

    منبع


    + نوشته شده در 88/09/03ساعت 19:31 توسط داوود جهان پناه |
  • عاشقشم... ( جهان پناه )

  • عاشق مدل مویی هستم که می زنم ولی همه می گن بهت نمی یاد، عاشق کیف کولی ای هستم که تمام زندگیمه ولی همه بهش می خندن، عاشق صندلی چوبی بلندی هستم که لحظات تنهاییم رو روش سپری می کنم و گیتار می زنم ولی همه می گن چقدر زشته، عاشق کیفی هستم که وقتی می اندازم به زیر زانوم می رسه و پاره پورست ولی همه می گن جلفه، عاشق موزیکی هستم که وقتی ملودی هاش رو می شنوم ناخودآگاه چشم هام رو می بندم ولی همه می گن شیطان پرستی، عاشق لاک مشکی هستم ولی وقتی می زنم همه می گن منحرف شدی، عاشق دستبند صورتی خواهرم هستم ولی وقتی می کنم دستم همه می گن دخترونست، عاشق پرچم رنگین کمان هستم ولی همه می گن این مسخره بازی ها چیه، عاشق دین زرتشتم ولی همه بهم می گن گَبر و کافر، عاشق نقاشی کردن روی دستم هستم ولی همه می گن دیوانه ای، عاشق رشته ام هستم ولی همه می گن آینده ای نداری، عاشق گردنبندهای بلند هستم ولی همه می گن مثل افسار اسب می مونه، عاشق شکلات تلخ هستم ولی همه بهم می گن چطوری می خوری، عاشق گیاهخواری هستم ولی هر کس سعی می کنه یه طوری گوشت خوارم بکنه، عاشق خودکشیم ولی همه می گن دیوانگیه، عاشق کتاب های صادق هدایتم ولی همه می گن نخوان... اما این چیزها اصلا مهم نیست!

    عاشق آزادیم ولی می گن نمی تونی بهش برسی همینه که هست، عاشق اینم که تمام حرف های دلم رو از نامردمی اون بالایی ها بگم ولی می گن اجازه ی انتقاد نداری، عاشق طرفداری از کسیم که می خواد مردمم رو نجات بده ولی می گن فعالیت سیاسی نکن، عاشق اینم که حقم رو پس بگیرم ولی می گن اغتشاشگری، عاشق رنگ سبزم ولی...


    + نوشته شده در 88/08/18ساعت 16:43 توسط داوود جهان پناه |
  • چند توضیح سبز و رنگین دیگر... ( جهان پناه )

  • سبز زندگی کنیم (بیانیه ی میرحسین)

    درود به همه ی بروبچ گلی که همیشه نوشتارهای من رو می خوانند و دیدگاه های گلشون رو می گن. اول از همه می خوام بگم که این پوسه (قالب) ای که گزینش کردم به نگرش خودم خوبه، شما هم دیدگاهتون رو بگید. پس از اون یه بخش جدید توی تارنگارم (وبلاگ) درست کردم به نام پیوندهای سبز که می تونید اون پایین نوار منو ببینید؛ اونجا پس از لینک تارنگارها (وبلاگ ها) و تارنماها (وبسایت) های مرتبط با جنبش سبزه که گلچین شده اند و خیلی مفید هستند، البته تعدادشون بیشتر از اینیه که شما می بینید، بنابراین روی آرشیو پیوندهای سبز کلیک کنید تا همشون رو ببینید، به این لینک ها هر روز اضافه خواهد شد. مطلب دیگه اینکه پس از واقعه ی شوم ۲۲ خرداد که یک ماه تارنگارم تعطیل بود و بعد از اون هم حسابی درب و داغون شده بود، مدت هاست که تارنگارم از حالت هنری پیشین بیرون اومده و یه چیزایی قاطی سیاست و دل نوشته ها و اینا معلق مونده. از این به بعد سعی می کنم دوباره تارنگار رو به سمت هنر هدایت کنم. یه چیز دیگه اینکه احتمالا برخی نمی توانند عکس های تارنگار رو ببینند، به گیرنده های خود دست نزنید، اشکال از فرستنده است؛ مشکل از سرور پرشین گیگه و به زودی درست می شه.

    و در پایان سبز باشید...


    + نوشته شده در 88/08/14ساعت 15:33 توسط داوود جهان پناه |
  • آخ جون، ستاره دار شدم!!! ( جارچے )

  • جنبش سبز


    + نوشته شده در 88/08/07ساعت 21:25 توسط داوود جهان پناه |
  • بازگشت به سرزمین خودم ( جهان پناه )

  • از لحظه ای که آن پسر را دیدم، نقطه ی روشنی در زندگی ام هویدا شد. حالا دیگر هدفی برای زندگی داشتم. دیگر زندگی روزمره برایم اهمیتی نداشت. من تنها پسری ام که تا اینقدر متفاوتم، اما تفاوت دیگرم با بقیه ی پسرها در این است که اکنون محافظی دارم که باید محافظتش کنم! هر روز پس از گذران زندگی بی مفهوم، به شوق دیدن محافظم به دیدن او می روم. به آرامی بین دیوارها و ساختمان های شهر قدم می زنم و راهم را از بین کوچه های جور وا جور می یابم. انگار که تمامی عناصر شهر در پی بدرقه ی من و نشان دادن راه به من هستند. چراغ های شهر تمام مسیر راهم را روشن می کنند، نسیمی به آرامی از میان کوچه ها می گذرد و درختان سر بر آورده از بالای دیوارها با شادی برگ هایشان را تکان می دهند. سپس در میان ساختمان ها به آرامی به کوچه ای می رسم که پسری با موهای سیاه و جامه ی سپید زیبایی در کنار آن منتظر نشسته است.

    صدایی که تپش قلب ها را باز می دارد به آرامی گفت: «منتظرت بودم... امروز خیلی سر حالی.»

    آن پسر جلو آمد و مرا در آغوش می گرفت و شروع به نوازشم کرد. این بهترین احساسی بود که من می توانستم در عمرم داشته باشم.

    من دست او را می کشیدم و او فهمد که من از او می خواهم تا دنبالم بیاید. او نیز دست مرا به آرامی فشار داد و به راهی که او را می بردم، آمد. شروع به دویدن کردیم، می دویدیم تا جایی که کوچه ها نتوانند ما را دنبال کنند.

    محافظم شادمان بود. به آرامی سرش را کنار گوش من آورد و زمزمه کرد: «حالا وقتشه، تمام این مدت من از تو برای این لحظه محافظت می کردم. حالا وقتشه.»

    سپس نرم نرک نوری سپید رنگ ما را فرا گرفت، همانطور که ما دوان دوان می دویدیم، نور نیز به دور ما می چرخید و هر لحظه بزرگتر می شد، تا اینکه ما را کاملا در بر گرفت و ناگهان مانند شهابی به آسمان پرتاب شدیم و به سمت شیبالبا رفتیم.

    اکنون من که دیگر متعلق به این جهان نبودم، به سرزمین خودم باز می گشتم... تنها هدف محافظم رساندن من به دنیای خودم و همراه شدن با من بود و به واسطه ی عشق میان ما، تحقق پیدا کرد.

    شهر مه گرفته و دیوارها و ساختمان ها دیگر ما را نمی بینند.


    + نوشته شده در 88/08/01ساعت 22:59 توسط داوود جهان پناه |
  • سوختم ( سرزمین اهورایے )

  • در خواب هم نمی دیدم، حتی نمی توانستم تصورش را هم بکنم، حال چه چیز را؟ نمی دانم. فقط می دانم خسته ام، عاشقم، دیوانه ام، سوختم، سوختم، سوختم و باز هم سوختم...

    یکسال از زندگی ام چنین گذشت، امیدوارم تا آخر عمرم چنین بگذرد.

    «ای مزدااهورا، به من بیاموز تا به دیگران بیاموزم و بگویم، چگونه می توان یک زندگی شاد و خوشبخت را پی ریزی نمود.» -اشوزرتشت

    خواهم آموخت...

    7 مهرماه تولد میرحسین موسوی و 10 مهرماه جشن مهرگان شاد باد...


    + نوشته شده در 88/07/07ساعت 0:0 توسط داوود جهان پناه |
  • پسرک رنگ های متفاوت ( سرزمین اهورایے )

  • گرافیتیدستهایم را در رنگ سبز فرو می کنم تا همه دنیا بدانند که زنده ام من می نویسم از عشق می نویسم و گاهی از دوری که رنگش زرد است. من پسرك تجربه های نشنیده ام  پسرك سرخ  پسرك بنفش. من  پسر انتظارم که صورتییست بگذارید رنگهای من با همه عالم تفاوت کند امروز که می خندم امروز که توی قلب کوچکم ماه آمد و مهمان من شد ماه سفید من، ماه بزرگ من ماه تابان من می دانم کسی در خواب به من گفته بود که یک روز که دیر نیست ماه مهمان خانه من می شود من میان گریه هایم آرزو کردم آرزویم به رنگ ماه ارغوانی میان شب تاریکم تابید.

    توی ادامه ی مطلب چند تا توصیه واسه خودمون دارم...



    ادامه مطلب

    + نوشته شده در 88/06/23ساعت 11:59 توسط داوود جهان پناه |
  • قضیه ی مشهدی محمود و اهالی آبادی ( سرزمین اهورایے )

  • اهالی ده از دیروز بد جور نگران بودند. دیروز مشهدی محمود سه کیلو باروت از سر زمین کشاورزیش پیدا کرده بود و برده بود تو خونش و در رو از پشت بسته بود و رو به هیچ کس باز نمی کرد. اهالی دهکده هم شاکی شده و دسته جمعی رفتند پس کدخدا که این بابا می خواد بمب و دینامیت درست کنه، واسه آبادی خوبیت نداره.

    کدخدا هم خودش شخصا رفت در خونه ی مشهدی محمود اینا ببینه چه خبره. اما مشهدی محمود کدخدا رو به خونش راه نداد، فقط گفت می خواد با باروت ها چراغ و کبریت درست کنه تا شب ها و چله ی زمستون واسه خونش روشنی و گرما داشته باشه.

    قضیه که به گوش اهالی آبادی رسید، باز مردم به کدخدا گفتند که حرفش رو باور نکن. قبلا ممدلی کله خر که می خواست از مردم پول زور بگیره، همین مشهدی محمود بهش چماغ داده بود تا بتونه راحت تر بزنه تو سر مردم. شما که دیگه خودتون ممدلی کله خر رو می شناسید که، همه می دونن چه آدم خطرناکیه. چه بسا الان هم مشهدی محمود نشسته تو خونش و داره بمب و دینامیت می سازه واسه اینکه یه بلایی چیزی سر اهالی ده بیاره. شما خودتون یه پا در میونی بکنید.

    اما هر چی کدخدا پیغوم پس پیغوم می داد، مشهدی محمود از خر شیطون پایین نمی اومد. آخر اهالی آبادی به این نتیجه رسیدند که مشهدی محمود رو تحریم کنند. یعنی مثلا بقال باشی بهش چیز میز نفروشه، یا اینکه هر وقت از هیزم شکن ذغال خواست بهش نفروشه. یه موقع خواست بیاد خونه ی کسی مهمونی یا از کسی کمکی چیزی خواست کسی بهش محل نذاره.

    اما آخرش این مشهدی محمود از خر شیطون پایین نمی اومد و اصلا به فکر زن و بچه اش هم نبود که اینا ممکنه از گرسنگی تلف بشن بنده های خدا.



    ادامه مطلب

    + نوشته شده در 88/06/02ساعت 20:27 توسط داوود جهان پناه |
  • بحث فلسف اندر فلسفی ( گفتگوی ادیان )

  • طرح جلد (طراحی خودم)

    امروز داشتم با خودم یه کمی تفکرات فلسفی می کردم. می خوام نتایج رو بهتون بگم:

    موضوع فکر کردم مربوط می شد که کارهای خوب یا بد که کدومشون باید جلوش گرفته بشه و کدومشون رو باید بی خیال شد. می دونید، به این نتیجه رسیدم که هر کار ناهنجاری که وجود داره در یکی از این دو دسته قرار می گیره: «ناهنجارهای اجتماعی» و «ناهنجارهای فردی»:

     

    1. ناهنجارهای اجتماعی: کارهای بدی که ما می کنیم و به جامعه آسیب می زنه. برای مثال فردی رو در نظر بگیرید که توی خیابون مزاحم ملت می شه یا با ماشینش دیوانه وار رانندگی می کنه. این شخص با ناهنجاری هاش و رعایت نکردن قوانین اجتماع، به دیگران آسیب می زنه. خب به این نتیجه رسیدم که طبق قانون باید این ناهنجاری ها رو خنثی کرد.

    2. ناهنجارهای فردی: در این دسته ما هر غلطی بکنیم به خودمون مربوطه و آسیبی به دیگران نمی زنیم. برای مثال خون خوردن در بین شیطانگرایان که آسیبی به ملت نمی زنند، اصلا دوست دارند خون بخورن، به هیچ کسی هم مربوط نیست. یا مثلا کسی که نماز نمی خونه یا لائیکه (بی دین)، اصلا به شما چه مربوط که دلش می خواد بخونه یا نه، هر طور عشقش کشید؛ اگه ضرری داشت به خودش می خوره نه به شما. یا مثلا یک فرد هم.جنس.گرا می ره یک نفر رو مثل خودش پیدا می کنه و هر کاری که می کنند توی اتاق خوابشون انجام می دن و وقتی وارد اجتماع شدند طبق قوانین اجتماع عمل می کنند. پس در این زمینه باید بگم که کسی حق نداره به ملت گیر بده.

     

    این تفکرات از اونجایی به ذهنم خطور کرد که اولا حالم به هم می خوره از تموم کسایی سعی می کنند در زمینه ی دوم (هنجارهای فردی) دخالت کنند و طرف رو نصیحت یا تنبیه بکنند.

    امیدوارم منظورم رو فهمیده باشین.


    + نوشته شده در 88/05/28ساعت 21:34 توسط داوود جهان پناه |
  • ایثار عشق ( جهان پناه )

  • رضا عباسیساعت ها بود که پس از خوردن مشروب قرمز اسکاتلندی در آن کافه ی کوچک و قدیمی به هم خیره شده بودند و عشق را کاملا احساس می کردند. دستانشان در دست هم پیچیده بود و گرمی دستان خود را که سرشار از عشق و محبت بود به یکدیگر انتقال می دادند. به راستی هر دو آرزو می کردند که ای کاش این ساعات پایانی نداشته باشند و تا پایان عمر بتوانند همدیگر را در آغوش خود داشته باشند.

    پسر عاشق دلش می خواست همین الان او را در آغوش خود بگیرد و لبانش را ببوسد و تن لطیفش را لمس کند. دخترک دائم به چشمان عشقش خیره بود و این احساسِ زیبا و عجیبِ خود را که به او داشت، دوست می داشت.

    آن ها نام این کافه را کافه ی عشق گذاشته بودند، زیرا برای اولین بار همدیگر را در اینجا ملاقات کرده بودند و بعد از آن هم همیشه با هم به اینجا می آمدند. انگار که اینجا کلبه ی تنهایی آن دو شده بود. همیشه جایشان میز دو نفره ای بود که در گوشه ی کافه گذاشته شده بود. پس صاحب کافه همیشه می دانست که برای آنها باید دو فنجان قهوه ببرد و مواقعی که خیلی بَشاش هستند، برایشان شراب سرو می کرد. صاحب قهوه خانه همیشه عاشق عشق گرم میان این دو نفر بود.

    پسر عاشق به دخترک پیشنهاد داد تا در این هوای بهاری با موتور سیکلت او در خیابان ها چرخی بزنند. دخترک و پسر عاشق پس از جشن کوچکی که برای خودشان در آن کافه ی قدیمی و کوچک گرفتند، از آنجا خارج شدند و بر موتورسیلکت سوار شدند. پسر عاشق به خاطر تولید آدرنالین بیش از حد تصمیم گرفت با سرعتی بیشتر از پیش براند، زیرا که اکنون که عشق او همراهش بود و از پشت او را بقل کرده بود، می خواست بال در بیاورد و پرواز کند. می خواست همه جا فریاد بکشد که چقدر او را دوست دارد. پس هر لحظه بیشتر سرعت می گرفت و خوشحال بود که او را دارد.

    سرعت آن ها بسیار بالا رفته بود، پس دخترک گفت: «ممکنه کمی یواش تر برانی عزیزم؟»

    پسر عاشق سعی کرد کندتر براند ولی اتفاقی افتاده بود... این غیر ممکن بود.

    پسر عاشق با حالتی احساساتی گفت: «عزیزم، قبل از اون باید با صدای بلند بگی که دوستم داری.»

    و دخترک با صدای بلند فریاد کشید و عشقش را به او ابراز کرد.

    پسر عاشق گفت: «حال کلاه کاسکتم را از سرم بردار.»

    و دخترک این کار را کرد. پسر عاشق سرش را به عقب برگرداند و او را بوسید. سپس از او خواست را کلاه را بر سر خودش بگذارد و او را محکم از پشت بچسبد.

    فردای آن روز در روزنامه ها نوشتند: «دیشب دختر و پسری جوان با موتور سیکلتی که ترمزش خراب شده بود به دیوار برخورد کردند. متاسفانه پسر جوان در این حادثه کشته شد، ولی دختر به دلیل داشتن کلاه کاسکت جان سالم به در برد.»

    آری؛ پسر عاشق خواست تا در آخرین لحظات عمر دوباره صدای دوستت دارمِ یارش را به او بشنود و او را برای آخرین بار ببوسد و بدون آنکه او از ماجرای ترمز موتور سیکلت با خبر بشود، جان خود را فدای او کند.

    (نوشته ی خودم بود... ولی اگه شما رابطه ی عکس و متن رو فهمیدین به من هم بگید... مرسی)


    + نوشته شده در 88/05/14ساعت 17:50 توسط داوود جهان پناه |
  • دلم رنگین کمانم را می خواهد... ( جهان پناه )

  • دلم رنگین کمانم را می خواهد .

    یادم نیست آخرین باری که دیدمش چه زمانی بود ولی احساس قشنگی که داشتم را خوب یادم هست دلم رنگین کمان میخواهد همان رنگین کمانی که انتهایش به بهشت میرسید به گمانم -----

     خوب فهمیدم که هر آدمی تنها یک رنگین کمان دارد -----------

    جند روز است که خیلی  یاد رنگین کمان کردم و مثل قدیما که با یاد رنگین کمان دل من هم روشن میشد و احساس میکردم رنگ های شادش به من و زندگی من و لحظه های من شادی میبخشد خوشحالم---- نمیدانم من این بار رنگین کمانی ندیدم ولی باز همان احساس را دارم و این احساس آنقدر شدید است که من دیگر باور کردم که زنذگی من هم رنگین کمانی دارد اصلا زندگی تمام ما آدم ها رنگین کمان دارد ولی ما رنگین کمان هایمان را گم کرده ایم و شاید روزی آن را پیدا کنیم و شاید پیدا کرده باشیم و بی توجه باشیم -----------مادر بزرگ میگفت دزدان رنگین کمان زیادند باید مراقب بود ! و من امروز معنای حرف مادر بزرگ را خوب فهمیده ام ---------

    دلم رنگین کمانم را می خواهد .


    + نوشته شده در 88/05/12ساعت 19:21 توسط داوود جهان پناه |
  • دیگه از دست رفتم که رفتم... ( جهان پناه )

  • شب ۲۲ خرداد بود. وظیفه ام رو انجام داده بودم. شب با خیال راحت خوابیدم، چون مطمئن بودم که اونی می خوام خواهد شد.

    صبح که بیدار شدم... فکر کردم هنوز بیدار نشدم. یعنی درست می دیدم؟ با چشم های پُف آلودی که الان کاملا گرد شده بودند نشسته بودم پای نتیجه ها.

    این غیر ممکن بود... حتما یک اشکالی وجود داره.

    تا اینکه چند ساعت بعد دوباره نتایج رو اعلام کردند، باز هم همون درصد... آخه چطور ممکنه؟

    غیرممکنه... و غیرممکن هم بود... اَه... چرا این پیامک ها کار نمی کنن؟ دیگه نمی دونم چیکار کنم.

    رای من کو؟؟؟

     

    از همه ی دوستان بابت اینکه مدتی آپ نمی کردم پوزش می خوام، دپرس بودم... ولی الان برگشتم.


    + نوشته شده در 88/05/08ساعت 11:19 توسط داوود جهان پناه |
  • گاهشماری زرتشتیان ( سرزمین اهورایے )

  • گاهشماری زرتشتیان

    بررسی مراسم و جشن های ایران باستان

    پژوهش: محمود جهان پناه

    دانشجوی رشته ی گرافیک آموزشکده سروش

    بهار ۱۳۸۸



    ادامه مطلب

    + نوشته شده در 88/05/08ساعت 11:9 توسط داوود جهان پناه |
  • میرحسین موسوی ( جارچے )

  • تارنگار (وبلاگ) جدید من برای حمایت از میرحسین موسوی:

    http://i42.tinypic.com/rtkkzm.jpg

    http://YaMir.blogfa.com

    زنده باد دولت سبز


    + نوشته شده در 88/03/09ساعت 23:47 توسط داوود جهان پناه |
  • می گردم به دنبالت ( جهان پناه )

  • می گردم به دنبالتمی گردم به دنبالت

     

    در کوچه باغ های کودکی

    در بی کسی های نوجوانی

    در خروش دریایی غم انگیز جوانی

    در بی خیالی میانسالی

     

    و اکنون در پیری

    دانستم که عمریست که دنبال تو می گردم

    پس بگذار عمری دنبال تو گشته باشم


    + نوشته شده در 87/09/09ساعت 13:9 توسط داوود جهان پناه |
  • درد و دل با گیتار ( جهان پناه )

  • گیتار من

    من: گیتار من... ای عزیزی که تمام احساسات درونی من رو فریاد می‌زنی و با نوای دلنشین‌ت دردهای مردی تنها را می‌بری تا به گوش یگانه عشق پرپر شده‌ام برسانی؛ دوست دارم برایت درد دل کنم، دوست دارم در آغوشت بگیرم، دوست دارم سیم‌های جادویت را نوازش کنم تا با طنین زیبای خود به فضای تاریک اتاق کوچک قلبم نور بتابانی و همه چیز را روشن کنی؛ سپس با تو همراه شوم تا صدای خسته‌ام را یاری کنی: (..::چی بخونم جوونم رفته صدام رفته دیگه / گل یخ توی دلم جوونه کرده :: تو اتاقم دارم از تنهایی آتیش می‌گیرم / ای شکوفه توی این زمونه کرده::..)

    من را ببخش اگر گاهی که خسته و غبار گرفته‌ام با انگشتان بی‌رحمم بر تو می‌کوبم و تو مظلومانه دردهای مرا فریاد می‌کنی. چقدر تو را دوست دارم وقتی نوای زیبای رمانس خود را زمزمه می‌کنی. گیتار: سی سی سی / سی لا سل / سل فا# سل / سل لا سی / می می می / می ر دو /... .

    من: جوانی، عشق، کودکی، گذشته‌ها، ... . اینا رو می‌گی، مگه نه؟

    گیتار: ما چرا می‌نوازیم؟ ما چرا می‌خونیم؟ ما چرا می‌شماریم؟ ما چرا می‌زنیم؟ مگه نه اینکه می‌گن ساز زدن حرومه؟

    من: کی گفته ساز زدن حرومه؟ آخه مگه اون‌که حروم کرده خودش ساز زده که حروم می‌کنه؟ عزیزم... نوازش تو برام مثل عبادته. مثل پرستیدن تو می‌مونه.

    نوای دلنشین فلامینکوی تو را نمی‌توانم ترک کنم. مالگنیا، راسکادو، آواز ماتادورها... آتش نوای فلامینکوی تو دل هر آدمی و هر موجودی را روشن می‌سازد و مرغ پر بسته‌شان را از قفس آزاد و در باغ زیبای پر از کندلوس‌ها وحشی رها می‌کند تا با ریتم‌های تو به رقص بایستند و با کف‌های هماهنگشان تو را همراهی کنند... و من از این‌ها خشنود می‌شوم.

    گیتار: ولی تو که از دردهای من خبر نداری.

    من: خبر دارم... خیلی هم خوب خبر دارم. می‌دانم که همیشه در صدای جادویی‌ات نغمه‌های دل شکسته نیز وجود دارد. ولی از سخاوت تو هر چه بگویم کم گفته‌ام که همیشه غم‌هایت را پنهان می‌کنی تا دیگران از نوای دلنشینت لذت ببرند. دوست دارم بنوازم... از سر عشق، از سر شوق و همیشه بخوانم:

    گیتار من

    4/4

    (C)یک شب گرم تبالود، آمدی از شهر باران(G)

    (F)ناگهان از هر جوانه(G)، (F)گل برآمد چون بهاران(C)

    (C)ای تو از نسل بهاران، ای امید سبزه‌زاران(G)

    (F)ای صدایت پاک و معصوم(G)، (F)چون سرود چشمه‌ساران(C)

    (C)ای نگاه تو همیشه(G)، (F)مثل دریا بی‌کرانه(C)

    (C)ای بلند گیسوانت(G)، (F)خوشترین شعر شبانه(C)

    (Am)ای نامت در زمانه(Em)، (Am)گشته در خوبی فسانه(Em)

    (F)کرده اینک در دل من(G)، (F)آتش عشق تو خانه(G)

    (Am)ای نامت بر لب من(Em)، (Am)معنی خوب سرودن(Em)

    (F)خوشترین ایام عمرم(G)، (F)لحظه‌های با تو بودن(G) ان(C)


    + نوشته شده در 87/05/11ساعت 19:31 توسط داوود جهان پناه |
  • رپ ( جهان پناه )

  • رپ 



    ادامه مطلب

    + نوشته شده در 87/05/02ساعت 20:59 توسط داوود جهان پناه |
  • سلامی به سبزی... ( جهان پناه )

  • سوشیانت

    سلامی به سبزی کوچه باغ‌های تابستانی گیلکیان و به سپیدی برفی‌ترین روز سال و به لطافت فاخته و به گرمی عشق شمع و پروانه. تقدیم به سبزترین و سپیدترین و لطیف‌ترین و گرم‌ترین یار جهان که وجودش فروزنده‌ی چراغ هستی یک مرد تنهاست. می‌دانم پیک خیالم کوچه باغ‌های سبز خاطرات را آشفته می‌سازد اما منظر دل من چشم‌اندازی دارد که توصیف آن خالی از الطاف نیست. حال پس از آنکه صفحه‌ی تیره‌ی احساس من به نور چشمت متبرک شد، مختاری آنرا به من بازگردانی و اگر لایق دانستی تو هم صفحه‌ای از خلوتت را به من هدیه کنی و یا اگر میل گران سر سازش داشت آنرا به عنوان یادگاری نزد خود نگاه داری.

    اما وصف حال دل ریش من که از عشق تو شب‌های زیبا جان گرفته و فکر زندگی در سر دارد. دلی که چندی پیش مرگ زیباترین ابهام خیالش بود. اما اکنون به شکرانه‌ی وصال رویایی‌ترین رویای امید سر به سعود می‌نهد و از می‌کده‌ی سبز عاشقی مستی می‌کند و ترانه‌های ناشنیدنی امواج بحر محیط را در اوج مستی به گوش بصیرت خود شنود و به زبان عشق خود زمزمه می‌کند و حال منتظر از راه رسیدن الطاف معشوق خود می‌باشد. معشوقی که نجابتش اسب را و زیبایی‌اش ملک را شرم‌سار می‌سازد. حال دستی به قلم می‌برم که به یگانه‌ترین نه از سر ابتلا (که این خواست اوست) بلکه از سر تکریم بزرگی و عظمت او را مدح کنم و ستایش خدای را کنم که چنین گلی را در گلدان خلوتم کاشت و سپس به او بگویم که اگر حقیر لیاقت او را داشته باشم، بیاید که تا آنگه که صور به زیباترین دستگاه‌ها و گوشه‌ها نفخ می‌شود. هم‌سفر، هم‌راه، هم‌راز، محرم و هم‌دلش باشم و او نیز یاور و یار من در فراز و نشیب این سفر دشوار و هراس‌انگیز شود تا بتوانیم با یاری هم بر سر دره‌های ناامیدی پل زده و مسیر داشت و برداشت مزرعه‌ی زندگی را طی کنیم.

    و اما در منظره‌ی دلم طبیعتی برای وداع نیافتم جز تک بلبلی که این غزل زیبا را آواز کرده بود:

    خوشا روزی که دیدار تو بینم / گل و سنبل ز رخسار تو چینم

    بیا بنشین که تا بینم شب و روز / جمالت ای نگار نازنینم


    + نوشته شده در 87/04/27ساعت 11:56 توسط داوود جهان پناه |
  • آکورد گیتار ( جهان پناه )

  • guitar

    تعدادی آکورد برای گیتار در ادامه مطلب. (به آکورد‌ها اضافه خواهد شد) کیلیک کنید...



    ادامه مطلب

    + نوشته شده در 87/04/24ساعت 21:9 توسط داوود جهان پناه |
  • می‌نویسم با... ( جهان پناه )

  • من

    می نویسم با قلم تنهایی بر روی خلوت ترین صفحه ی خلوتم و با حسی غریب در وصف یگانه عشق و مونس غربتم که از او تکریم کنم, که با او ترسیم کنم قلم سیاه نقاشی عاشقی را بر موزه قلبم و به او بگویم زیباترین خاطره زندگی من در این خشک باغ جهان و در این بوستان خزان تنها تو هستی. و آن شمیم بهار که بر باغچه ی خلوتم نشستی تنها تو هستی, که بگویم تک پنجره اتاقک کاه گلی سینه ام به سمت آسمان خیال تو باز است, چون عشق تو مثل گلهای بهار ناز است. مقصود من از این جسارت آن بود که دریچه های خیالت را بر روی خلوتم بگشایم تا ذهن یخ زده ی من به شهر واژه ها باز شود و شعری بی وزن در وصف عشقت بسرایم. عزیز من, ای آفتاب دمیده بر قطب خیالم, ای زیباترین نم نم باران که با رشت خزان زمان را شد بهارم, و ای سرخ گل دمیده بر خشک باغ بی نهالم, تا ابد و تا آنگه که خورشید می خندد, تا آنگه که رودها و جویبارها روانند, تا آنگاه که تمام عاشقان در سایه سار مهربانی سبز جنگل ها با خیال وصال معشوق عشق می کنند و تا آنگه که شکسته قلب سردم می زنند, با همین دستهای لرزان از عشق تو می نویسم, از عشق تو می سرایم, از عشق تو می سازم, از عشق تو می نوازم و عشق تو را آواز می کنم؛ عزیزم دوستت دارم.


    + نوشته شده در 87/04/04ساعت 21:18 توسط داوود جهان پناه |
  • کورا ( جهان پناه )

  • صلیب

    توسط چارلی فیش

    من متوجه شدم آخرین کسی هستم که بیدار است،جدا از میزبان ها،پس آماده ی رفتن شدم.آنها چیزی از آن نداشتند-آنها یک جفت از بالشتک های رومبلی را به من دادند و اصرار ورزیدند که در اتاقی جدا اگر موفق به پیدا کردن جایی بر روی زمین شدم مستقر بشوم.

    من بلند شدم و راهم را از بین آثار به جا مانده از مهمانی خانگی پیدا کردم.میزبان ها راه را به من نشان دادند و شب خوبی را برای من آرزو کردند.

    وقتی که من از پله ها بالا می رفتم،چراغ خاموش شد تا موقعی که من در حال حس کردن راهم در امتداد دیوار ها بودم.

    باقی در ادامه...



    ادامه مطلب

    + نوشته شده در 87/04/04ساعت 21:17 توسط داوود جهان پناه |
  • اعتراض به گوگل (خلیج ع.ر.ب.ی) ( جارچے )

  • محمد علی رجبی

    برای اعتراض به اقدام گوگل در راستای تغییر نام "خلیج فارس" به "خلیج ع.ر.ب.ی" در لینک زیر اعتراض خود را ثبت کنید:

    لینک اعتراض به گوگل

    http://www.petitiononline.com/sos02082/petition-sign.html

    (پ.ن: از این به بعد نام جعلی "خلیج ع.ر.ب.ی" را به این صورت می نویسیم تا در موتورها جستجوگر اینترنتی چنین نامی پافت نشود. پاینده ایران)


    + نوشته شده در 87/03/23ساعت 21:43 توسط داوود جهان پناه |
  • بیوگرافی ( جهان پناه )

  •  

    نام: محمود

    نام خانوادگی: جهان پناه

    شهرت: داوود- دیوید

    متولد: ۲۲ آبان ۱۳۶۸

    تحصیلات: دانشجوی رشته‌ی گرافیک آموزشکده فنی و حرفه‌ای سروش اصفهان

    غذاهای مورد علاقه: گیاه‌خوار

    علاقه‌مندی‌ها: ایران، گیتار، گرافیک، هری‌پاتر

    ادامه دارد... (همین پست ویرایش خواهد شد)

    (جدیدترین عکس من)


    + نوشته شده در 87/01/12ساعت 2:23 توسط داوود جهان پناه |
  • چون خان جهان پناه از دور زمان ( جهان پناه )

  • چون خان جهان پناه از دور زمان     از بزم جهان رفت به گلزار جنان

    کلک هاتف برای تاریخ نوشت     شد خان جهان پناه در بزم جنان

    دیوان هاتف


    + نوشته شده در 87/01/11ساعت 19:12 توسط داوود جهان پناه |
  • سخن نخست ( جهان پناه )

  • "ای کسانی که از دور و نزدیک برای آگاه شدن آمدید
    اکنون گوش فرا دهید و بشنوید
    من می خواهم سخن بدارم
    اینک همگی گفته هایم را به خاطر بسپارید
    می خواهم سخن بدارم
    از آنچه مرا اهورامزدای توانا درباره آغاز جهان آگاه نمود.
    از میان شما ، آنان که به سرچشمه همه آفرینش ، آن سان که من می اندیشم و می گویم ایمان نیاورند سرانجامی جز افسوس و پشیمانی نخواهند داشت."

    (زرتشت)


    + نوشته شده در 87/01/01ساعت 0:0 توسط داوود جهان پناه |
    نوشتارهای پيشين
    زیر پوستم کسی است...
    16 آذر سبز
    پوزش...
    نسل سوم؛ بد شانس ترین نسل ایران
    هنر تاريك Dark Art
    عاشقشم...
    گرافیتی چیست؟
    گرافیك محیطی چیست؟
    جلد سی دی یا فلش کارت؟ مساله این است...
    چهار تفاوت‌ نقاشے‌ و گرافیک


    برای گرفتن کد لوگو بسیار جدید کلیک کنید←جنبش بزرگ وبلاگی موج سبز سوم حمایت از مهندس موسوی مرداد1388